یکی باید باشد که حال ادم را خوب کند.
که موعد امدنش که ه شود دلت بلرزد وثانیه ها هم هی کش بیایند!
که صدای پایش با همه دنیا فرق کند.
که شانه هایش تاب اشک هایت را داشته باشند
که وقتى نیست دلت هوایى شود براى عطر دستانش!
که دیر که میکند زمین و زمان به هم دراویزند
که تمام ناگفته هایت را از عمق چشمانت بخواند
که حرم نفس هایش تب و تاب زندگى ات شود
که بوى گندم را به یادت اورد طلایى مواجش!
که زبرى گونه هایش صیقل دهد افکار دخترانه ات را!
که تاب دیدن نیاورى ازردگى اش را!
که دلت بهانه اش را بگیرد هرشب و بعد تو برایش از اینده هاى قشنگ قصه بگویى
یکى باید باشد که لیاقت این همه سال دلتنگى را داشته باشد!
یکى که بیاید و اهلى کند دل سرکش صحرایى ات را!