من پلنگى تنها و پر از حسرت ماه....!

روزمره هاى یک دانشجوى پزشکى.اینجا خود خودمم،حتى اگر نامم گندم نباشد!

من پلنگى تنها و پر از حسرت ماه....!

روزمره هاى یک دانشجوى پزشکى.اینجا خود خودمم،حتى اگر نامم گندم نباشد!

من درد تو را ز دست آسان ندهم

این شعر روى قبر پدربزرگمه!دیشب براى اولین بار بهش توجه کردم...من چقدر عاشق این شعرم!

بگذریم...

اومدم اینجا یک حرفى رو بزنم

خیلى یهویى امروز تصمیم گرفتم ماه عسل ببینم

اما از اون جایى که به نظر من هیچ چیز یهویى در جهان وجود نداره این حرکت من هم امروز یک حکمتى داشت!

و اونم این که انگار دلم لرزید

یک تصمیم گرفتم!

خدا

من تا امروز خیلى بلاتکلیف بودم!اصلا نمیدونستم چرا همه چى یک جورى شد که من بیام پزشکى!همش دودل بودم!نکنه تصمیم اشتباهى گرفتم!

اما الان 

تو این روز بزرگ،سر اذان

میدونم!

خدا،من باید دکتر بشم که بتونم یک کمکى به بچه هاى یتیم بکنم!بتونم نقاءص مادرزادى شون رو برطرف کنم!هر کارى که بشه واسه این هدف میکنم

مگه آرزوم این نبود که اون دنیا امیرالموءمنین رو یک نظر هم  شده ببینم!

امروز دلم لرزید اونجایى که گفت که کسى که یتیمى رو سرپرستى کنه هم نشین اقا امام على است!

من که خیلى رو سیاهم!

خیلى شرمنده ام!

اما امیدم رو از دست نمیدم!

خدا تو هم تو این راه هوامو داشته باش!

راضى باش

هر جا کج رفتم هلم بده!

دوستم داشته باش

لطفا

نذار یادم بره